الماس سرخ

سلام خوش اومدین! از اینکه به این وبلاگ سر زدید ممنونم.

الماس سرخ

سلام خوش اومدین! از اینکه به این وبلاگ سر زدید ممنونم.

الماس سرخ

بسم ستّار العیوب
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما......
یک آذری شیرین زبان از آذربایجان غربیِ ایرانِ عزیزتر از جانم.
یک عاشق، عاشقِ: شعر، موسیقی،قرآن،اشک های نیمه شب،ادبیات،زبان انگلیسی، رهبر عزیزم،بچه های مسجد،دوستان همراه و هم قطار؛ و مهمتر از همه خدایی که بالا سرمه و امام غریبی که منتظرتر از منتظرهاست برای فراهم شدن شرایط ظهورش... و عاشقم عاشق اونایی که میفهمن ولی سنگینی برچسب اهانت بار امّل و عقب مونده بودن رو تحمل میکنن.من عاشقم، عاشق انگشتر عقیقم، عاشق چفیه ام،چفیه ای که در کنار صلح طلبی نشونه ی آمادگیمه برای رزم، عاشق چفیه ای که وقتی دور گردنمه میتونم از نگاه دیگران بفهمم کی از ماس و کی نیس، کی خودیه کی اغیار!
یک بسیجی بیش فعّال! شایدم کم کار!
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
نمیدونم دقیقا! مهم اینه که بسیجی های مثل خودمو دوست دارم نه بسیجی های دنبال مادیات و امتیازات مادی، هدف آخر یک بسیجی این چنینی شهادته هر چند که لیاقت میخواد و بنده ندارم!
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم/
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
"اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک"

آخرین نظرات

۱ مطلب با موضوع «ماهواره(دجال واره)» ثبت شده است

۱۹
اسفند

کتاب "بشقاب های سفره پشت بام مان"، نوشته ی آقای محسن عباسی ولدی، یکی از زیباترین کتابهایی هست که جدیدا خوندم(چاپ چهل و سوم،پاییز93-انتشارات جامعة الزهرا(علیها السلام)) و دلم نیومد معرفی نکنم؛ چون کمتر خونه ای پیدا میشه ماهواره توش نباشه و کمتر خانواده ای هست که چوب تماشای برنامه هاشو نخوره و صد البته انکار نکنن که ضررشو دیدن! نمیخوام مثال بزنم! این کتاب مثالهای گویایی توش هست(بدون ذکر نام)! فکر نکنم بعد از خوندن این کتاب دلیلی برای ماهواره تماشا کردن پیدا کنید! دوستان لطفا بخونیدش، خواهش میکنم، حتی شما که ماهواره ندارید بخونید؛ یا حتی شما که فقط از بخش مفیدش استفاده میکنید؛ یا شمایی که بنابر اقتضای شغلتون تماشا میکنید! اینم عکس کتاب و نوشته ی پشت جلدش (که باعث شد بخوام پیداش کنم و بنابر توفیق الهی از یه جایی جایزه گرفتمش!!):

قدیم ترها که بچه بودم،یادم هست گاهی مهمانیها روی پشت بام خانه ها برپا میشد.بجای بشقابهای یک نفره. طبقی در مقابل چندنفر میگذاشتند و با مهر و محبت،دسته جمعی غذا میخوردند.آن روز،بزرگتر ها به ما کوچکترها میگفتند، رزق ما از آسمان می آید. امروز هم پشت بام خانه‌هامان سفره شده و یک بشقاب برای همه میگذارند،اما دیگر کسی در پشت بام غذا نمیخورد.باز هم غذایمان از آسمان می آید اما از راه این بشقاب به داخل خانه هامان سرازیر میشود.همه باهم مینشینند و با حرص و ولع،غذای این بشقاب را میخورند.قدیم ترها غذا خوردنمان چیزی طول نمیکشید،اما چرا غذای این بشقاب تمامی ندارد؟صبح تا شب،شب تا صبح. پس کِی سیر میشویم؟
قدیم ترها غذاخوردن که تمام میشد،احساس میکردیم به هم نزدیکتر شده ایم،امروز وقتی از پای غذای این بشقاب بزرگ بلند میشویم،میانمان فرسنگ ها فاصله احساس میکنیم.کاش زودتر بساط سفره ی پشت بام مان جمع میشد.چقدر فرق است میان آسمان قدیمی ها و آسمان ما و چه زیبا گفته اند که هر چیز،قدیمی اش صفای دیگر دارد.

کجایید پشت بام های آسمانی؟! 
دلمان برایتان تنگ است.

یادتون باشه هیچکس از آسیبهای ماهواره در امان نیست.... تعداد چاپ های این کتاب و محبوبیتش مشخص میکنه که از خوندنش بی نیاز نیستیم! هر کس خونده به دیگران معرفی کنه لطفا!
و من الله التوفیق...

  • نازنین_سارا