الماس سرخ

سلام خوش اومدین! از اینکه به این وبلاگ سر زدید ممنونم.

الماس سرخ

سلام خوش اومدین! از اینکه به این وبلاگ سر زدید ممنونم.

الماس سرخ

بسم ستّار العیوب
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما......
یک آذری شیرین زبان از آذربایجان غربیِ ایرانِ عزیزتر از جانم.
یک عاشق، عاشقِ: شعر، موسیقی،قرآن،اشک های نیمه شب،ادبیات،زبان انگلیسی، رهبر عزیزم،بچه های مسجد،دوستان همراه و هم قطار؛ و مهمتر از همه خدایی که بالا سرمه و امام غریبی که منتظرتر از منتظرهاست برای فراهم شدن شرایط ظهورش... و عاشقم عاشق اونایی که میفهمن ولی سنگینی برچسب اهانت بار امّل و عقب مونده بودن رو تحمل میکنن.من عاشقم، عاشق انگشتر عقیقم، عاشق چفیه ام،چفیه ای که در کنار صلح طلبی نشونه ی آمادگیمه برای رزم، عاشق چفیه ای که وقتی دور گردنمه میتونم از نگاه دیگران بفهمم کی از ماس و کی نیس، کی خودیه کی اغیار!
یک بسیجی بیش فعّال! شایدم کم کار!
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
نمیدونم دقیقا! مهم اینه که بسیجی های مثل خودمو دوست دارم نه بسیجی های دنبال مادیات و امتیازات مادی، هدف آخر یک بسیجی این چنینی شهادته هر چند که لیاقت میخواد و بنده ندارم!
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم/
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
"اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک"

معرفی کتاب پسرم یوسف

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۲۰ ق.ظ

بسم ربّ الشهداء

سلام دوستان

هفته قبل با زندگی یه شهید نورانی و خوش اخلاق آشنا شدم، دوسدارم به شما هم معرفیش کنم: شهید سید یوسف کابلی(حسینی). تمام قضایای کتاب از زبان برادر ایشونه. در ادامه بخشهایی از کتابو آوردم؛چیزی نمیگم خودتون بخونید.فقط میتونم بگم نابغه بود! 

((حتما تا آخر بخونید))

پسرم یوسف

برای دیدن مشخصات و بخشهای برگزیده ی کتاب به ادامه ی مطلب مراجعه کنید:::

بخشهای برگزیده کتاب:

>> یوسف همیشه کم حرف میزند و همان کمش هم به جاست و مناسب. از لودگی و ادا و اصول هایی که دیگران را برنجاند، متنفر است. شعارش؛ "باهم خندیدن است، نه به هم خندیدن!"با این وجود اهل شوخی و شیطنت است. همیشه با شوخی ها و رفتارش کاری میکند که اگر بین دونفر اختلاف یا دعوایی پیش بیاید، یادشان میرود که درمورد چه چیزی باهم حرف میزده اند.


>> ... با خنده میگوید: حالا چرا کابلی! چه ارتباطی شما با افغانستان و کابل دارید؟!

سوال تکراری که جوابی کلیشه ای برایش دارم: خدا نسازه برای ثبت احوالی های رژیم شاه. فامیلی ما حسینی بوده ولی اونا از لج سادات عمدا حسینی رو حذف و بجاش کابلی میذارن. کابلی که جدّ اندر جدّ پامون به اونجا نخورده!


>> اسم یوسف که می آید تمام بدنم یکبار دیگر به لرزه می افتد. پوزخندی میزنم: (( از دست این یوسف! تمام عمر با کاراش همینطور تن من رو لرزونده.چرا مثل همه ی آدمهای این دنیا نمیشیند سر جایش هم من راحت باشم هم دیگران و هم خودش؟! ))

صدای یوسف توی سرم میپیچد مثل همیشه برای خودش زمزمه میکند: ((ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...)) و طبق معمول با او هم نوایی میکنم و میگویم: (( موجیم که آسودگی ما عدم ماست...))


>> ... جواب میدهم: حواسم هست... اما آخه نمیفهمم چرا یوسف مراقب خودش نیست... کسی که خودش ایستاده، اصرار داره دیگرون خمیده راه برن...

علیرضا جواب میدهد: بخاطر این کارش بهش میگیم "مالک اشتر جبهه"!

چند تیر به سمت نیروهای پیاده ی دشمن میزنم. میگوید: مگه نمیدونستی؟

ادامه میدهد: خیلی تیز و زبر و زرنگه. از صدای سوت خمپاره میفهمه کجا می افته! به ما هم میگه... این اولین عملیاته که تو با ما هستی برای همین اینا رو نمیدونی...! اینقدر دقیق میگه که مات و مبهوت می مونی! یوسف نه قدشو خم میکنه، نه سرش رو! صاف و استوار راه میره...


>> میگن دکتر مصطفی چمران همیشه یه بیت شعر رو زیر لب زمزمه میکنه:

چنان با نیک و بد، خو کن که بعد از مردنت

مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

هر وقت این بیت شعر به گوشم میخوره، یوسف آقای خودمون برام مجسم میشه. به نظر من یوسف از همین آدماست؛ یه انسان واقعی... بهت نگفته بودم که چقدر توی کاراش دقیق شدم تا بالاخره سر در آوردم که پولهاش رو به کی میده...؟ به فقرا... همین که خبردار میشد فلانی بی پوله، می رفت سراغش، مخفیانه... آدم کامل،معتقد و مؤمنی یه!


>> نمیدانم این دفعه که یوسف راهی جبهه بود چرا همه مان نا آرام بودیم؛ مخصوصا مامان و بابا. حاجی به محض خروج سید یوسف، رفت سراغ سید علیرضا و سید حسین. هردویشان را بغل گرفت و با صدای بلند گفت: انّا للّه و انّا الیه راجعون!

همه مان مات و مبهوت تماشایشان میکردیم اما کسی جرأت نکرد حرفی بزند.

 

>> صدای حاجی توی گوشم زنگ میزند که بلند بلند شعر میخواند:

در فراقت یوسفم، آرام جانم سوخته

کاسه ی صبرم تهی گردیده از اندوخته

دوستان را جملگی سوزانده ای، اما مرا

پای تا سر، مغز استخوانم سوخته...

میگویم: حاجی این شعر رو از کجا گیر آوردی؟

به سینه اش اشاره میکند و میگوید: از اینجا... از این دل سوخته...


---------------------------------**************----------------------------------

-طیبه مزینانی

-پسرم یوسف (روایت داستانی مهندس شهید سید یوسف کابلی)

-چاپ اول 1389

-نشر آل احمد (به سفارش سازمان بسیج مهندسین)

-سه فصل، 188صفحه

  • نازنین_سارا

نظرات  (۲)

  • سیّد محمّد جعاوله
  • با تشکر از پست خوبتان.
    پاسخ:
    خواهش میکنم. در ضمن قلمتون حرف نداره
    عالی بود....چه مردان نازنینی بودند..شهدا به حق شان رسیدند...شهادت.....................یکی از یکی خوبتر و باایمان تر،شجاع تر
    پاسخ:
    بله وقتی یه گوشه از زندگیشونو میخونم میبینم چقدر پرتم ! چقدر افق دید اونا با دنیا فاصله داشت
    امیدوارم شرمنده شون نباشیم و شفاعتمون کنن

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">